چرا خالی شده از شور این تن
چرا روحم گریزان است از من
نه شوق ماندن است نه عزم رفتن
نه عشقی مانده است نه روح در تن
چرا عشقم ز من دور است امروز
هم او کز دوریم می مرد یک روز
خدایا برزخت آیا همین جاست
میان ماندن و رفتن از اینجاست
کنون که خالی از عشق است این دل
کنون که آدمم از خاک ، از گل
تو را می خواهمت ای عشق شیرین
تو را می خوانمت با شوق دیرین
دل بی تاب من در خون نشسته
خداوندا، چرا قلبم شکسته
کنون تنهای تنهایم در این تب
چرا پایان نمیگیرد این شب
+ نوشته شده توسط عسل پزشکی در شنبه سیزدهم تیر 1388 و ساعت
1:42 |

