شب سردیست که بغض اندر گلو مرد
شب سردیست که دل را با خودش برد
میان سینه جای دل چه خالیست
نمیدانم خدایا این چه حالیست
به چشمم اشک و دل در دست محبوب
تنم در دست مرگ گردیده مغلوب
مرا تنها میان مرگ رها کرد
نمیداند که در حقم جفا کرد؟
دلم جز او ندارد مونس و یار
تنم بی او چنین گردیده بیمار
طبیب جان من ای یار شیرین
به یاد آور حدیث روز دیرین
به یاد آور چه خوش بودیم با هم
من و تو یار هم ما مونس هم
دلم اینک به دستان تو بند است
زبان تو ولی آماج پند است
دلم جز عشق تو ماوا ندارد
تو رفتی عاشقت فردا ندارد
میان خاک سرد و مرده ی گور
نگه کردم تو را که میشدی دور
میان سینه جای دل چه خالیست
نمیدانم خدایا این چه حالیست
+ نوشته شده توسط عسل پزشکی در سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388 و ساعت
14:10 |

