دلم گرفته .. بغض درد آلود مثل همیشه داره خفم میکنه و من با هجوم
اشکهای بی امان تنهام .. تنها...
تنهایی قصه غصه های هر روزه من شده .. شادی رو نمیشناسم ،
لب خندم رو تو شاد ترین لحظه گم کردم و حالا تنهایی تنهایی و باز
یک دنیا تنهایی روبروی من چشم در چشم ایستاده و چشمهای ترم رو
تارممیکنه..
هر قدم به جلو رو به تاریکی وخاموشی وتنهایی وبی کسی ..
هر قدم به عقب یک دنیا افسوس و درد و رنج ..
تنهام ، خیلی تنها تر از تک درخت پیری که گنجشکها همزمان با
ریختن آخرین برگ پاییزی تنهاش گذاشتن..
دارم تو هجوم بی امان لحظه های تنهایی و بی کسی گم میشم ...
می ترسم،
می ترسم از روزی که انقدر تو این انزوای خاموش فرو برم که دیگه
حتی نشونی از من رو تن برگهای زرد نمونه ...
باد می وزه و من آروم تر از هر زمان دیگه ای از تو دور میشم ...
کاش دستات رو دراز میکردی و من رو از این رفتن بی هدف ،
از گم شدن تو لحظه های بی کسی منصرف میکردی ...
کاش فقط یکبار صدام میکردی، کاش نگاهم میکردی...

