
چقدر غمگین و تنهایم
نمی دانم ، نمی دانم
چرا این گونه در ما تم
در این رنج مداوم می کنم اصرار
نمی دانم که تا کی می توان اینگونه در خود ماند
چگونه بی نگاه مهربان یار
در این مهتابیه خاموش
در این عصر غریبی خواند
نمیدانم ، نمیدانم
نمیدانم چرا قلبم چنین تنها ست
چرا روحم اسیر دست این غمهاست
به چشمم اشک ،
به قلبم بغض درد آلوده ی غمهاست
سرابی در نگاه مردمان پیدا
صدایم بغض آلوده اسیر ماتم دنیاست
چرا پر واز نیاموختم که پروازی کنم آغاز
مثاله پر کشیدن هایه پروانه
چرا پر بر نیاوردم که هجرت را کنم آغاز
برایه قلب تنهایم کنم من نغمه ای آواز
دلم غمگین تر از دیروز
صدایم بغض آلوده تر از هر روز
کلامم را نمی فهمد به جز آواره ای در غم
نگاهم را نمی خواند به جز یک دوست یک همدم
+ نوشته شده توسط عسل پزشکی در چهارشنبه بیست و نهم آبان 1387 و ساعت
14:9 |
