وقتی که اشک از چشمم می چکید
وقتی که خون د ل مرا کسی ندید
در آن زمان که چراغها همه خاموش بودند
قلبم ز درد تیر میکشید
وقتی که شب تاب آخرین کور سوی امید باغ را خاموش میکرد
در آن زمان که مهتاب همه را فراموش میکرد
وقتی که تک ستاره آخرین نگاهش را
بر چشم مهتاب مهمان میکرد
در تیر رس نگاه عابران شب
در خیابان های بی حیای شهر
در آن زمان که نور هم مرا فراموش میکرد
تو بگو خدای من
چه کسی غیر از تو به حرفهایم گوش میکرد؟
من در میان زمین و آسمان
در هبوط این سقوط نابهنگام
در آن زمان که فریاد زدم
که گریستم، که خنده هایم همه اوج گرفتند در ماتم
تو بگو خدای من چه کسی به من نگاه میکرد
من داد میزنم
فریاد میزنم
هر دم
با صدای خود
و باز گویه های من در کوه های نابهنگام شب...
من فقط زوزه می شنوم
زوزه های گرگ
آدمیان ... چه بی صدا شده اند
در آن زمان که شب
آخرین نور خود را از ته تاریکی های قبرستان زمین پس میگرفت
چه زشت سیرت بود شهر
چه کریه منظر بود شب
و من در قبرستان خود خفته
در گوری که خود با دستهای خود ساخته ام
چه بی حیا بود روز
که چنین سو دای روز شدن می داشت
کاش یک دم
فقط یک دم
نگهی برتن خسته و مرده من رهگذر می داشت
جسدم در کنار خیابان مرده
و روحم چنین بی تاب در سودای میان زمین و اسمان بودن
کا ش آن زمان که خنجر زهر آلوده ی این سم
بر وجود خود میریختم
یک دم
فقط یک دم
به آسمان نگاه تو چشم میدوختم
در آن زمان که کورسوی آخرین چراغ شب خاموش می شد
چرا ندانستم که گوشهای تو ،
که چشمهای تو،
فقط نگاه توست که مرا میبیند
کاش میدانستم
کاش میدانستم

