
در ته تنهاييه باغ بزرگ
باد آمد بوته اي ترسيد و مرد
باد آمد شد هميشه رهگذر
چون مسافر هاي عاشق در گذر
در ميان هم همه تنها و كور
جاده هاي بي مسافر دور دور
باغ تنها و غم انگيزو صبور
زنده است با خاطرات خوبه دور
در ميان خلصه ي خواب درخت
مي نوازد شب پره تنها و سخت
شب چراغ شب شده خاموش و سرد
باغ ميميرد در اين سرماي سرد
با د اما بي خيال و در گذر
بي خيال و چون هميشه رهگذر
باغ مرد اندر ميان بي كسي
دل ولي هرگز نبستست به كسي
باغ مرد و لحظه هارا باد برد
باد رفت و باغ را از ياد برد

