تنها بودم و اشک در پشت پرده چشمانم موج گرم و سوزنده ای به پا کرده بود . بغض دردناکی گلویم را در
چنگال زهر آگین خود می فشرد و من ..و من تنها به آینده ای می نگریستم که بی نگاه گرم و عاشقانه ای
طی می شود . نمی دانم چرا این روزها چنین حساس شده ام به هر نگاهی به هر حرفی ..من فقط چند سالی
از نوجوانی فاصله گرفته ام پس چرا آنقدر سرد و بی امید شده ام
در کوچه های تردید قدم برداشتن با دستان نا امیدی گل عاطفه ها را چیدن و به درخت خرزهره زمان نگاه
عاشقانه دوختن اینها برای من زود است من هنوز جوانم و امید و هیجان و شور عاطفه ای نو باید در تب
روزهای من موج بزند اما..
این روزها تنهایی حدیث هر روزه من است کاش می شد نگاه سردم را به دستان گرم و مشتاقی بدوزم که
جدایی را در میان قاب چشمانش پنهان نساخته باشد .



