سوخت و قطره قطره آب شد
شعله اش مرد و جهان در خواب شد
اشکها می ریخت برای سوختنش
اشک او می ریخت هر دم بر تنش
سوخت و خاکسترش بر باد رفت
شعله لرزان شمع از یاد رفت
اشک شمع اندر فراغ یار بود
شب بدون شعله شمع تار بود
اشکها می ریخت به روی دامنش
در فراغ و ماتم پروانه اش
یاد می آورد چگونه سوخت یار
آن نگاه منتظر گردیده تار
یار کو ان چشمه غمخوار کو
آن نگاه خسته و تب دار کو
مرد شمع اندر کنار بی کسی
چشم تارش را ندوختست بر کسی
مرگ پروانه برای شمع بود
جان او در شعله های شمع بود
مرگ پروانه برایش وصل بود
مرگ در آغوش یار یک اصل بود
شعله شمع وجود ناز دوست
از برای یار عاشق آرزوست

