از دور دست ها می شنوم آوای غمین هفت هزار ساله ی بیدار ماندگان را
می شنوم صدای سکوت محو درختان را
و آوای نرم بوته هارا به هنگام سر بر آوردن
و سلام خورشید به نگاه مهتاب
من به خوبی می شناسم آخرین بغض ستاره در کنار شب تاب
من اسیرم به زنجیر ه ی تاریک زمان
دست در دست شب و چشم در چشم سپیده
تا سحر پشت سر می گذارم آواز تا کنم من آغاز
تا رها گردم از این بند نهان که بدان دل من بسته شده
با صدایی رها می زنم فریاد که دلم از همه ی زنجیر هاخسته شده
می روم با تمام اندیشه ی آزاد ی خود تا رسم بر در محصور زمان
و به پرواز خیال بال می گشایم از دروازه تاریک زمان تا به اوج افسون
و رهایی میوه ی ممنوعه باغ تن من
چقدر زیبا بود و دلم این را هیچ نمی داست
گاه باید رها شد ز زمان یا ز مکان
و خیالی در نگاهت به ترنم ستاره بارور می سازد امید را





