من در حصار ثانیه های بی کسی غرقم
و تو تنها نوری هستی که بر پیکره ی تاریک من می تابی
تو ای شادی فراموش شده که رفتنت میله های زندان من است
و نبودنت همه پنجره ها را برایم رو به دیوار نیستی ها باز می کند
بی تو می نشینم در غم تنهای ماه و زوال آرزوهای خود را می بینم
ای همه ی زندگیم ای عشق دیرینم و ای ثانیه های خوشرنگ بودنم
بی تو من خاموش و ساکت در انتهای زندان نموری در برجک قصر های داستان های اساطیری
در مرگ نابهنگام قهرمانا ن حماسی من آخرین ثانیه های تلاقی نگاه لیلی و مجنون
من بی تو خاموش ترین لحظه ی ظهور ستاره بر صفحه گیتی ام
با من بمان تا میله های قفس تن در میان سکوت تنهایی بشکند
بامن بمان و نور عشقت را چون خورشید عالم تاب بر وجود بی نورم بباران
تا سردی این سالهای بی کسی از جان خسته ام رخت بر بندد
با من بمان تا من ترانه ای شوم در میان سکوت دیوار و پنجره
تا من آغوش گرمی گردم برای هزاران بارآواز حنجره
با من بمان ای آخرین نقطه دید من در میان تب دیوار و سکوت و میله های سرد بیمار
با من بمان که بی تو خیره می مانم تا ابد بر تن پوش زوال گرفته خاموشی
با من بمان که تو تنها نگاه منی به لحظه لحظه زندگی
بامن با عشق من و در کنار من بمان ای شادی فراموش شده
با من بمان..........................
+ نوشته شده توسط عسل پزشکی در پنجشنبه سوم آبان 1386 و ساعت
2:1 |