در آن زمان که مردمان در فکر خون و خنجرند
در آن زمان که کودکان خوابیده در یک سنگرند
راهی برای قلبها در پشت صد ها کوچه نیست
جایی برای خنده و شادی هیچ بچه نیست
قنداق خالی و کفن تن پوش ها ی بی وطن
این کودکان مرده و این مادران بی کفن
در روزگار عاشقان جایی برای خنده نیست
جایی برای هق هق و بغض و صدای ناله نیست
در کوچه ها ی شهر من شاید دگر آواره نیست
شاید که در پس کوچه ها آثاری از بیچارگیست
در انزوای بی کسی در مرگ های بی حریم
در بغض تنهای صدا در آن نوای یا کریم
در آن زمان که مردمان در فکر پول و مال و مرگ
حتی ندیدند لحظه ی افتادن تنهای برگ
در مسلخ حق و دروغ جایی برای گله نیست
این شعر های بی کسی را انتظار صله نیست
تنها و بی کس مانده ایم در غربت این لامکان
آواز حق آید همی از گنبد هفت آسمان
در روز گار بی کسی تنها ندای حرف دوست
تنها نگاه و مامنم همواره در آوای اوست
در این زمان بی سکوت در انزوای تک درخت
در آخرین غروب دل آواز های سرد و سخت
در اوج غربت صدا شاید حقیقت مرده است
شاید حقیقت رفته و انسانیت را برده است

